...کوچه های تنهایی...
با اینکه دورم از شهرم....با اینکه شهر ویرونس
...با اینکه خدا امتحانو در سطح ایوب ازم داره میگیره...با اینکه هنوز نتونستم یه کوچولو بهش نزدیک شم....اما هنوزم کوچه های تنهایی برای من مثل یک معجزس......اگرچه رفتن برای همیشس....اما کوچه ها همچنان با ما یارن....با ما هستن.....اگه تو کوچه یک کوچه گرد دیدم....یادم باشه بهش بگم....رفیق...این کوچه دیگه کوچه ی تنهایی نیست....چون من تنها با توی تنها میشیم مای تنها...که دیگه تنها نیستیم.......پس بیاین همو از تنهایی دربیاریم

نظرات شما عزیزان:

فدات مهسا جون....مرسی از اینکه کلبه ی حقیرانه ی مارو پرنور کردی...!!!فدات شه مصطفی نویسنده ش.2:دی!!!!!!!!!